تبليغاتX
دل مشغولیهای گاه و بیگاه من
دل مشغولیهای گاه و بیگاه من



از تو تنها شدم

شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوينده ی راهم بسته
ابر خاكستری بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شيشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
...
رفته ای اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می ميرد
رفته ای اينك ، اما آيا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
...
من گمان می كردم
دوستی همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه يخ مي زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

یکشنبه 3 آبان1388  توسط یاس  |

 

قلعه ی من ، ماسه ای بود شاید

...قلعه ام را می سازم

...با یک عالمه زیبایی

...ناگهان یک موج

رو به دریا می ایستم و به جای خالی قلعه ام زل میزنم

...ته دلم خالی می شود

حس غریبی ست


یک نفر زیر گوشم می خواند : دیوانه! کاخ رویاهایت که نبود...! آن فقط یک قلعه ی ماسه ای بود

در ساحل قدم میزنم و آرام آرام تکرار می کنم

دیگر دلت را به دل خوشی هایت خوش نکن

 

Adobe Photoshop tutorial image.

سه شنبه 14 مهر1388  توسط یاس  |

 

قاصدک

 

قاصدک هان،چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار یاری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک؟

در دل من همه کور و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ

که فریبی تو،فریب

یکشنبه 12 مهر1388  توسط یاس  |

 

....همه چیز عادی بود

همه چیز عادی بود

فقط

گاهی فراموش میکرد باید نفس بکشد

شاید هم عمدی در کار نبود

و این

چه اهمیتی داشت

 

بهرحال

گناهکار که نبود

می توانست سوگند یاد کند

که شریف زندگی کرده

فقط،

گاهی یادش می رفت او هم حق زندگی کردن دارد...

 

بهرحال

گناهکار که نبود

چون می توانست سوگند یاد کند

هیچ پرنده ای در قفس نداشت.

فقط گاهی درد عجیبی سمت چپ قفسه سینه اش

آزارش میداد

انگار که چیزی آنجا تکان میخورد ؛

 

بهر حال

گناهکار که نبود

می توانست سوگند یاد کند

که این لرزش همیشگی نبوده.

نمی دانم

شاید فقط

گاهی

گونه هایش خیس میشد

باز هم می توانست اقرار کند که

عمدی در کار نبوده .

 

اما ؛

 احتمالا شما بهتر میدانید

چون گاهی ،

دلش نمی آمد آرزوهایش را بمیراند.

و

فراموش میکرد

احساس ، سنگین ترین گناه ِ دنیاست .

دوشنبه 6 مهر1388  توسط یاس  |

 

گم شده

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی
 این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه
 ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک
 من گم شده ام
 من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام
 آری من گم شده ام
 

پنجشنبه 2 مهر1388  توسط یاس  |

 

ندای آرامش

خداوندا

آرامشی عطا فرما

تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که

تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که

تفاوت آن دو را بدانم                                                                            

                                                                      آمین 

 

 

یکشنبه 22 شهریور1388  توسط یاس  |

 

تکرار زندگی

مي شنوي؟

نه تو نيز نمي شنوي.

آنچنان با اشتياق نگاهم کردي که گمان کردم حرف هاي ناگفته ام را شنيده اي.

همان حرف هاي ناگفته دلم که سالهاست گوش فلک را کر کرده و هنوز ياراي گفتن آن نيستم.

نمیدانستم تنها بوی تازگی ام تورا به انجا کشانده...

راه را گم کرده اي؟

مي دانم مقصدت کجاست. نگاه کن.

 پايين همين تپه رد پاهاي من است که قرنهاست بر اين زمين خاکي حک شده.

 از همان زمان که انسان ها را ترک گفتم و کنج خلوت را گزيدم.

از همين راه برگرد. به يک دنيا تازگي زيبايي عطر و ادکلن می رسي.

برو، ديگر نمان که من خسته ام. خسته از هر چه تکرار که باز تکرار مي شود.

انسان هاي تکراري... احساس هاي تکراري... دروغ هاي تکراري و ....

و اين همه تکرار چگونه جواب سوال هاي نپرسيده من را بدهند؟

 به آسمان خيره مي شوم. امشب نيز ماه همچو نگيني بر پهناي دشت پرستاره آسمان مي درخشد.

آخر تو خسته نمي شوي از اين همه تکرار خورشيد و ماه ،تنها رفيقان باوفاي شب هاي تاريک و نمناک باراني دلم.

 بر سجاده سبز خود مي نشينم  . چگونه مرا توان درنورديدن اين همه فاصله است.

 من کجا و مهرباني آن لبخند هميشه مهربان.

 اين انسان بي حوصله را چگونه تا ابديت مي کشاني. همين حالا خسته از خويش و تکرار خويشم.

 باز سکوت تمام وجودم را فرا مي گيرد و به هيچ فکر مي کنم . اين هيچ لعنتي کي تمام مي شود؟

اي کاش عشق بود. اي کاش زندگي بود. اي کاش حتي تو بودي...

تويي که مثالي از عشق ايمان و زندگي هستي.

 تويي که اشتياق يافتنت مرا از هر چه تکرار مصون مي دارد.اما نیامدی و من ماندم و اینهمه دلتنگی...

 خدا مرا آنچان زيبا افريد که مثال و مانندي ندارم. و من آنچنان زشت شدم که باز دردانه زمين گشتم.

 کجاي اين تکرارها به بودن مي رسيد. به حس اينکه زنده ايم و بايد زنده بودن را تنها يک بار تجربه کنيم.

 فکر مي کنيم که چقدر دير است آن زمان که مي گويند تمام شد.

و ما چقدر زود از بودن خود خسته مي شويم.

اما چه خوب بود که زندگي را زندگي مي کرديم.

زيرا که ما را براي زندگي آفريده اند. براي درک گوهر يکدانه وجود انسان. براي يافتن آن خود هميشه بيدار.

و ما چه راحت خفته ايم...

یکشنبه 15 شهریور1388  توسط یاس  |

 

 



شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد،

خبری از دل پردرد گل یاس نداشت.

باید اینطور نوشت:

هرگلی هم باشد، چه شقایق چه گل پیچک و یاس،

زندگی اجبار است ...



 

 

از تو تنها شدم
قلعه ی من ، ماسه ای بود شاید
قاصدک
....همه چیز عادی بود
گم شده
ندای آرامش
تکرار زندگی
بگو...
به رنگ سکوت
هیچ

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387

 

 

صدای شبانه
نغمه های تنهایی
سکوت شب
رویای خیس
فقط عاشقا بیان تو
عطر باروووون
لب باشویه ی وقت
مینویسم فقط همین
تشنه تر از کویر
شیدای سبز
دختری از جنس پاییز
تنهایی بهتر از گدایی عشق
آسمان دل من
روی رد رویاها
ببار ای ابرکم
میکده عشق
یه آدمک
من و هیچکس
پیدای پنهان
کشکول جوانی
دنیای شیشه ای سالی
دلنوشته های چرکولک
گوگولی
همش برای دلبرکم

 

 

RSS 2.0