|
مي شنوي؟
نه تو نيز نمي شنوي.
آنچنان با اشتياق نگاهم کردي که گمان کردم حرف هاي ناگفته ام را شنيده اي.
همان حرف هاي ناگفته دلم که سالهاست گوش فلک را کر کرده و هنوز ياراي گفتن آن نيستم.
نمیدانستم تنها بوی تازگی ام تورا به انجا کشانده...
راه را گم کرده اي؟
مي دانم مقصدت کجاست. نگاه کن.
پايين همين تپه رد پاهاي من است که قرنهاست بر اين زمين خاکي حک شده.
از همان زمان که انسان ها را ترک گفتم و کنج خلوت را گزيدم.
از همين راه برگرد. به يک دنيا تازگي زيبايي عطر و ادکلن می رسي.
برو، ديگر نمان که من خسته ام. خسته از هر چه تکرار که باز تکرار مي شود.
انسان هاي تکراري... احساس هاي تکراري... دروغ هاي تکراري و ....
و اين همه تکرار چگونه جواب سوال هاي نپرسيده من را بدهند؟
به آسمان خيره مي شوم. امشب نيز ماه همچو نگيني بر پهناي دشت پرستاره آسمان مي درخشد.
آخر تو خسته نمي شوي از اين همه تکرار خورشيد و ماه ،تنها رفيقان باوفاي شب هاي تاريک و نمناک باراني دلم.
بر سجاده سبز خود مي نشينم . چگونه مرا توان درنورديدن اين همه فاصله است.
من کجا و مهرباني آن لبخند هميشه مهربان.
اين انسان بي حوصله را چگونه تا ابديت مي کشاني. همين حالا خسته از خويش و تکرار خويشم.
باز سکوت تمام وجودم را فرا مي گيرد و به هيچ فکر مي کنم . اين هيچ لعنتي کي تمام مي شود؟
اي کاش عشق بود. اي کاش زندگي بود. اي کاش حتي تو بودي...
تويي که مثالي از عشق ايمان و زندگي هستي.
تويي که اشتياق يافتنت مرا از هر چه تکرار مصون مي دارد.اما نیامدی و من ماندم و اینهمه دلتنگی...
خدا مرا آنچان زيبا افريد که مثال و مانندي ندارم. و من آنچنان زشت شدم که باز دردانه زمين گشتم.
کجاي اين تکرارها به بودن مي رسيد. به حس اينکه زنده ايم و بايد زنده بودن را تنها يک بار تجربه کنيم.
فکر مي کنيم که چقدر دير است آن زمان که مي گويند تمام شد.
و ما چقدر زود از بودن خود خسته مي شويم.
اما چه خوب بود که زندگي را زندگي مي کرديم.
زيرا که ما را براي زندگي آفريده اند. براي درک گوهر يکدانه وجود انسان. براي يافتن آن خود هميشه بيدار.
و ما چه راحت خفته ايم... |